تبليغاتX
ای داد از این زمونه(سیا)

ای داد از این زمونه(سیا)

داد از این روزگار

ای خدا از دست این بی فرهنگای کم بود

سلام به  دوستای گلم خوب یه اتفاق بد شایدم خوب

والا موندم چی بگم از دست این رژیم و بعضی مردم بی فرهنگ

خوب بگذریم می خوام یه اتفاق که ۴ روز  پیش دم درب باغمون

افتاد رو بگم   0111

جریان از این قراره که من رفته بودم باغ یه  تاب بخورم یه حالی کنیم که:

دیدم دوموتور که یکیشون سه تا پسر سوارشه و یکی دیگه دو پسر و یه

 دختره دارن میان دیدم که یکی از اهالی محل می گه جلوشونو بگیر  اقا 

منم جلوشونو گرفتم  اون احل محلیه بهشون گفت چی می خواین از این

دختره منم به اون احل محلیه گفتم ولشون کن چی کارشون داری جریان

اینجوری بود که این دختره با یه نگاه خواص و علامت به هم محلی اشاره

داده بود

خلاصه منم گفتم چی شده دختر اینا دوستاتن یا نه

دختره که خیلی ترسیده بود حرفی نمی زد

جریان این بود که این دختره با دوست پسرش اومده بودن یه چرخی بزنن

که اون سه پسر بی فرهنگ که نمی دونم از کدوم دهات خراب شده ای

اومده بودن (قصد توهین ندارم)  جلوی اینا رو گرفته بودن و با چاقو

تهدیدشون کرده بودن که باید باهاشون بیان اینا هم از ترس باهاشون هر جا که گفته بودن می رفتن 

 

خلاصه  دختره هم که ترسیده بود اومد پشت سر من و دستمو گرفت و می

گفت کمکم کن  منم بهش گفتم نترس عزیزم تو فکر نباش اینجا من داغون

شدم اعصابم خورد و خمیر شد می خواستم دیوونه شم که دوست پسرش

 اینجاس و چند تا از مردای محل هم بودن ولی اومد پشت سر من اخه من

داشتم حرف می زدم و مشکلو داشتم حل می کردم  اگه من می زاشتم

اون اهالی مشکلو حل کنن ممکن بود یه جور دیگه بشه نا گفته نمونه که 

هم سن من هم بود و اون از دوست پسرش هم حسابی نمی برد دیگه تو

 این حرفا یکی از احالی گفت زنگ بزنم بسیجو خبر کنم  بهش گفتم حرف

نزن یعنی چی خوب دوست دخترشه مگه چیه آخه این دو دوست حرفی

نمی زدن از ترس  ولی خوشم اومد دختره نترس تر و با حال تر از پسره بود

گفتم به دختره اینا دوستاتن دختره هم با ابرو می گفت نه  دوست پسرش

گفت بیا باهم بریم دختره گفت نه من با این یعنی من میاد با ماشین تو میام

  تو هم دوست پسرشو می گفت باید بیای تا خونمون ما رو برسون ما می

ترسیم منم گفتم باشه عزیز نترس  میون این حرفا مگه اون سه تا پسر خنگ

 کم میوردن می گفتن خوبه ما هم باهاشونیم

تا ما ماجرا رو کامل فهمیدیم اون پسرا در رفتن همشم تقسیر خودشون بود

 بیشتر پسره که ترسو تر از دختره بود نه خوب بود دختره یکم می گفت تا ما

بفهمیم ماجرارو ای خدااااااااااااااااا اگه زود می فهمیدم ماجرارو اون سه پسرو دربو داغون می کردم افسوسسسسسسسok

 

خلاصه  بهشون گفتم واسین تا یه ساعت دیگه می ریم که اونا سه پسر برن

 اگه جایی کمین کردن اونا هم گفتن باشه موندن بعد یه مدت که گذشت اونا

رو بردیم و خلاصه دختره با معرفت تر از پسره بود از شون خدا حافظی کردم

و رفتم

حالا فکرشو بکنین اگه نبودیم و اینارو می برن چی می شد وایییی چه به

سر این دو تا میوردن

اخر سر بعد از ماجرا دوستم بهم گفت اگه عموت بود اونا رو می برد بسیج

اخه عموم یکم تو این نخاس

منم با عصبانیت  گفتم به جون مادرم اگه می خواست این کارو بکنه عمومو 

 دربو داغون می کردم اخه یعنی چی این دو تا عاشقو بخواد این طور کنه

اومدن یه حالی کنن خلاصه بعد از ماجرا من خودمو به درو دیوار می زدم  آب

روی خودم می ریختم از دست این رژیم و مردم بی فرهنگ که چرا باید این

کارو بکنن اخه چرا عاشقا نباید آزاد باشن

فکر نکنید دختره خراب بود نه این جوریا هم نبود دو تا دوست واقعی بودن

من تا دو روز اعصاب نداشتم نمی دونین چه به سرم اومد

من اینطوری که گفتم ممکنه خوب درک نکرده باشین خوب نفهمیده باشین

اخه یه چیزاییو ممکنه خوب نگفته باشم

باستی بودین  تو اون موقیت و می دیدین

اعصابم از دست این هم محلیا و پسره ترسو خرد شد و از این که چرا زود تر

نگفتن تا اون سه پسر خنگ رو داغون کنیم یا نم هیچ وقت اینقدر عصبانی

نشده بودم

اخه یکی نیست بگه به این پسرای خنگ سه تا رو می گم خوب اگه جور بزه

دارین اگه مردشین خودتون برین داف (دوست دختر) پیدا کنید.

 خوب دیگه امان امان امیدوارم  موفق باشین  بای بای هر چند که هر چه

بگم از این ماجرا کم گفتم ممکنه بگین مگه چیه چیزی که نشده نه عزیزم

باید بودیو می دیدی  اخه ممکنه ماجرا رو کامل و نگفته باشم یه چیزایی

یادم رفته باشه بای بای

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 3:26  توسط شهاب سیا   |